من نمی دونم باید به چه زبونی تو پست قبلیم توضیح میدادم که من هیچیم نیست و اون نوشته فقط ییهو اومد و منم منتشرش کردم؟
بابا مگه من چجوریم که همتون نگران من شدین و یا اگر هم نگران نشدین برداشت غلط کردین؟
اگه من اون دگمه رو فشار بدم خوفه؟
البته از یه نظرایی خوب شد. یه سری از دوستام که سراغی ازم نمیگیرن با این نوشته یه تکونی به خودشون دادند و یه سری به من زدند!
بعضیا هم نامه دادند که از همین تریبون ازشون تشکر خیلی خیلی زیاد دارم.
ایشالله خدا زیادشون کنه!
حالا جهت اینکه بیشتر از حال من با خبر بشین
شعر زیر رو براتون گذاشتم اینجا که بخونین. البته این خلاصه یه شعر بلندتره... ایشالله اصلشو بعداً خواهید دید!
دل من حالش خوشه، اصلاً بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه، گاهی میترسم بمیره
اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه
باز حیات خلوت سینه م و جارو میزنه
میگمش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی؟
به روی خودش نمیاره، میپرسه با منی؟
با کیم؟!! با توی عاشق پیشه ی سر به هوا
با توی دیوونه دربه در بی سر و پا
با تو که هر چی دارم میکشم از دست توهه
با تو که هرجا میرم مسیر در بست توهه
کی میخوای دست از سر آبروی من برداری؟
کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری
کی میخوای بزرگ بشی، سنگین بشینی سر جات؟
سر به راه بشی و دنیا رو نذاری زیر پات؟
دل من حالش خوشه، اصلاً بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه، گاهی میترسم بمیره